در ارزيابی ِ کيفيت ترجمه (۲)- بررسی يک شبهه
در ارزيابی ِ کيفيت ِ ترجمه
چندروز پیش وبلاگنویسی نوشتهای نوشت درمورد یکی دو وبلاگنویس ِ شناختهشده در وبلاگشهر. از گلههاىَش این بود که بعضی از ترجمهها بدون ِ ارزیابی ِ درست کارشان و به واسطهء آشنایی مترجم با صاحب وبلاگ ِ دیگری، که شاید نام-و-نشانی هم داشتهباشد، تشویق و تحسین ِ مىشوند. پشتبند ِ این ماجرا وبلاگنویس دیگری نوشتهای نوشت و به طور مشخّص ایراد گرفتهبود بر کار ِ دو وبلاگ شناختهشده در زمینهء ادبی و ادعاهایی که درمورد کار یک مترجم کردهبودند. مدرکَش هم نوشتهء آنها بود که ترجمه را "خوب و روان" و کار را "از بهترینها" دانستهبودند، از "توانایی و تسلط مترجم" و "تمیز و درجهیک" بودن کارش گفتهبودند. درکنارش هم بررسی خطاهای ِ متعدد ِِ و چشمگیر ِ چند ترجمه از همان کتاب و کارهای دیگر ِآن مترجم در وبلاگ ِ من را آوردهبود . مترجم مورد نظر به نوشتهء خودش به کمک ِ این تحسینها در مدّت کوتاهی کتابش را با تیراژ بالا به چاپ دوم رساند. این وبلاگنویس پرسشهای ِ مشخصی را پرسید که ازقرار ِمعلوم تابهحال بیجواب مانده.
مترجم مورد نظر بهفاصلهء کوتاهی از این ماجرا متنی به نقل از مترجمی صاحبنام در وبلاگَش گذاشت و عنوانزد که " گرفتن ِ چند غلط واقعی یا خیالی [؟؟] در یک ترجمه کار نسبتاً آسانیاست". پس و پیش ِ متن آوردهنشدهبود (یا لینکدادهنشدهبود) تا معلومشود هدف ِ گویندهء اصلی چهبوده و مخاطبَش که. اما ازقرار معلوم هدف نقل ِقولکننده القاء این بود که بررسی ِ خطاهای یک ترجمه غرضورزیاست و "موجوداتی" [؟؟] که این کار را مىکنند آدمهایی هستند غرضورز و ناآگاه، که "خوشخیم هستند یا بدخیم" که "اخیرا باز سروکله چند تا از این موجودات پیدا شده است، ولی امیدوارم به معنی احیای آن نباشد". بیربط گوییهایی از ایندست ، گویندهاش هر که باشد، از حدّ ِ بحث و فهم و احترام بیرون است. نقل، و دلیل و مدعا آوردنَش هم بدتر از آن نشان ِ بیمایگی.
اما در مورد شبههء ایجادشده. نه ارزیابی ِ ترجمه موضوع ناشناختهای است و نه حرفهایی از این دست اوّل بار است که مطرح مىشوند. خوشبختانه دنیا این قدرها هم بیحسابوکتاب نیست.اگر برسم در پست ِ دیگری خلاصهای از معیارهای شناختهشدهء درستی ِِترجمه را اینجا مىگذارم. اما پیش از آن بخشی از سخنرانیای در زمینهء کیفیت ترجمه مىآورم در مورد همین جور گفتههای ِ بیاساس. سخنرانی در سال ۲۰۰۵ انجامشده و سخنران مترجم ارشد، عضو ِ هیئت تعیین اعتبار ِ مترجمان ِ انجمن ِ مترجمان ِ آمریکا و سه سال رئیس آن هیئت بودهاست. کلّ سخنرانیاینجاست. البته سخنران به ترجمههایی بسیار بهتر از ترجمههای ِ بررسیشده در این وبلاگ اشارهمىکند (۹۵-۹۰ درصد انتقال ِ اطلاعات و معنا). تاکید از من است:
".... همهء ما بحث ِ ذهنی (subjective) بودن ماهیت ِ تعیین ِ کیفیت هرمتن ِ ترجمهشدهای را شنیدهایم. همهمان هم شنیدهایم که معیار کیفیت بسته به ماهیت ِ متن یا سند فرقمیکند. همهمان استدلال ِ راضیبودن ِ بعضی کارفرماهای مترجمها و بعضی کاربران ِ ترجمه از ترجمههایی با انتقال ۹۰ تا ۹۵ درصد ِ اطلاعات و معنای ِ متن ِ مبدا را شنیدهایم. همهء این بحثها به کنار، امروز اينجا هستم برای دادن ِ اين نظر که تعيين ِکيفيت ِ متن ِ ترجمهشده بسيار عينی است. اصلاً هم ذهنی نيست و به نظر ِمن که آنهايی که در پی ِ پيشبردن ِ چنين بحثهايی هستند يا چندان غم ِ اين حرفه را ندارند يا اصلاً ترجمه را نمیفهمند. بهنظرم همهء ما در اينجا موافقايم که ترجمهء باکيفيت بايد خالی از خطاهای املايی، دستوری، حذف ِ واحدهای ِ معنايی، اضافهکردن ِ واحدهای ِ معنايی، و يا واژههای نامتناسب با بافت ِمتن باشد. ماهيت ِ چنين اشتباهها يا بیکفايتیهايی در ترجمه بههيچوجه ذهنی نيست. وزندادن ِ به آنها و نسبتدادن مقادیر عددی به آنها برای ِ اندازهگيری تاثیر کلی آنها بر متن ِترجمهشده هم به همچنين. ..."
آفتهاى ِ ترجمه(۱)
داستان در مورد سفر ِ مردی از قرار معلوم پابه سن گذاشته، خارجی ، و اهل ِ خودنمایی و چشمچرانی است با اتوبوس. در میانراه پدر متعصب ِ دختری به جرم ِ ردوبدلکردن نگاه با دخترش چشم مرد را مىدرد. پاراگراف اوّل وصف ِ قهرمان اصلی داستان است و نقش ِ کلیدی دارد. جملهها و ترجمههاشان را با هم بررسیمىکنیم. تاکیدها از من است:
Discreetly, Chad withdrew an expensive American cigarette from his top pocket.
بررسی: discreetly که با اوّل ِ جمله آمدن برآن تاکید شده یعنی"طبق ِ آداب" و "با ظرافت" . برگرداندنَش به "احتیاط" علاوه بر اشتباهبودن، ترس ِ اقدامکننده را القاء مىکند در حالی که مرد برعکس درصدد خودنمایی و جلب ِتوجّه است. top درترجمه جا افتاده. تاکید روی واحد ِ سیگار در متن ِ اصلی نیست و مترجم اضافهکرده.
No one on the bus noticed. No one, he thought , paid much attention to him any longer
ترجمهء مترجم: کسی در اتوبوس متوجهنشده بود. باخودفکرکرد کسی دیگر به او توجهنمىکند .
بررسی : sporting که باآمدن در ابتداى جمله برآن تاکید شده (در اینجا به معنى ِ خودنماییکردن) درترجمه حذفشده. ریش ِ کوچک ِ مثلثی (Vandyke) ریش بزی (goatee) نیست و اشتباه ترجمهشده. جملهء داخل ِ پرانتر در متن ِ اصلی در ترجمه بهطور ِ کامل حذفشده.trim کوتاهکردن ِ دور مو است (مرتبکردن) نه کوتاهکردن ِ کامل ِ مو (haircut).
dark complexion به معنى ِ پوست ِصورت ِ تیره بهصورت طبیعی است (مثل ِ مراکشیها یا دیگر عربها) نه "آفتابسوخته" (برنزه) و اشتباه ترجمهشده. Jacket به معنى "نیمتنه" است نه لباس ِ بلند واشتباهترجمهشده.
ترجمهء مترجم: همچون یکی از خود آنها در محلههاى قدیمی و شلوغ شهر رفتوآمد مىکرد و دیگر بر لهجه و گفتن اصطلاحهاى محلی خاصى که باعثمىشد مردم او رایکی از شمالیهاى اهل ریف بدانند مسلطشدهبود.
ترجمهء درست: ... و تسلط پیداکردنَش به لهجه و عبارتهاى ِ شاخص ِ شمالیهاى ِ اهل ِ کوههاى ِ ریف در بخش ِ قدیمى و شلوغ شهر ِ عربنشین محلّی گمانَش مىکردند.
ایمان ِ خاله خرسه!
In the middle of a forest, there was a hunter who was suddenly confronted by a huge, mean bear. In his fear, all attempts to shoot the bear were unsuccessful. Finally, he turned and ran as fast as he could.
The hunter ran and ran and ran, until he ended up at the edge of a very steep cliff. His hopes were dim.Seeing no way out of his predicament, and with the bear closing in rather quickly, the hunter got down on his knees, opened his arms, and exclaimed, "Dear God! Please give this bear some religion!"
The skies darkened and there was lightning in the air. Just a few feet short of the hunter, the bear came to an abrupt stop, and glanced around, somewhat confused.
Suddenly, the bear looked up into the sky and said, "Thank you, God, for the food I'm about to receive...."
(source)
----------------------------
پ.ن. قصدم از آوردن ِ لطیفهء بالا سهیمکردن ِ شما دوستان بود در لحظهای شادمانی. با اینحال برگرداندنَش به فارسی برای خود من مشق ِ خوبی بود در ترجمه. شاید به خاطر لحن ِ خاص ِ مذهبی (مسیحی ِ) نوشته. این هم فارسیَش :
شکارچیای در میانهء جنگلی ناگهان به خرسی عظیمجثه و بیمروّت برخورد. از ترسَش تمام تیرهایی که به خرس انداخت به خطارفت. عاقبت به خرس پشتکرد و با تمام ِ قوّت ِ پاهایَش دوید.
دوید و دوید تا به لب ِ صخرهای سخت پرشیب رسید. برق ِ امید مىرفت که خاموششود. گریزی از امر ِ محتوم نمىنمود و خرس به نسبت سریع جلومىآمد. زانوزد، دست ِ دعا برافراشت و نداداد که "ای خدای ِ بزرگ! به این خرس قدری ایمان عطافرما!"
آسمان تیره شد و تندر در آن درخشید. خرس در چندقدمی ِ شکارچی بهیکباره ایستاد و با قدری سردرگمی نگاهی به اطراف انداخت.
ناگهان خرس سر به آسمان برداشت و گفت " شکرترا، خدایا، برای ِ غذایی که به من ارزانی داشتهای ..."
سایه روشنهای ِ ترجمه
He was about the same size as Al. Their faces were different, but they were dressed like twins.
۲- تقريباً همهيکل آل بود. قيافههاشان با هم فرق داشت ولي عين دو قلوها لباس پوشيده بودند. (ترجمهء رضا قیصریه)
You are only as young as the last time you changed your mind .
دانههای ِ بخار در زندگی ِ تابلو!
ترجمه ء داستان ِکوتاهی را میخوانم نوشتهء سام شپرد نویسندهء آمریکایی با عنوان " زندگیتابلو". به صورت ِ 'زندگی ِ تابلو' مىخوانمَش.ی 'تابلو بودن' به معنی ِ جدید ِ 'توىچشمزدن'/'خیلی نامتناسببودن' (مثل ِ آدم ِتابلو) چه ربطی به اینداستان داره؟ اصل ِ کلمه چی بوده که تو فارسی شده 'تابلو'؟ تازه تابلوبودن ِ زندگی (ازقرارمعلوم زندگی مصرفی و ماشینی ِ آمریکایی) یعنی چه؟ سعیمىکنم جور دیگه بخونَم. "زندگیْ تابلو" (بروزن ِ 'پارکسوار'). بازهم به نظر معنی درستینمىدهد.
عنوان کتابهای نویسنده را نگاهمىکنم. چیزی که به این عنوان بخورد پیدانمیکنم. دنبال جملهء محوری داستان مىگردم، گفتهء مشهوری از جان لنون خوانندهء شناختهشدهء آمریکایی. "Life is what happening to you while you are planning for something else".آخرش معلوممىشود عنوان ِاصلی داستان.'living the sign' بوده از مجموعهء Great Dream of Heaven. موضوع ِ اصلی داستان سرمشققراردادن ِ جملهء لنون است که روایتکنندهء داستان به طور اتفاقی در یک حاضریفروشی (fast food shop) به آن برخورده و در شگفت که کسی به آن عملمىکند یانه.
'living the sign' به معنی بر اساس ِ سرمشقی زندگیکردن است. همان گفته/نوشته/... را 'سرلوحهء زندگی/اعمال/'... قراردادن یا 'آویزه گوش کردن' در فارسی. با این حساب عنوان ِ درست 'زندگی براساس سرمشق' است یا با کمی کوتاه و عنوانگونه کردنَش 'سرمشقِ زندگی'. اگر هم اصرار بر استفاده از لفظی شبیه تابلو باشد 'سرلوحهء زندگی'. با حفظ ِ معنی شاید بشود جور دیگرهم نوشت
مترجم به جای معنی اصلی با دیدن sign و این که در داستان حرف از تابلویی مقوایی بوده که جمله رویَش نوشتهشده، کلمهء تابلو را بعد از زندگی آورده، کلمه به کلمه. و عنوان آخر چیزیشده به کلی بیربط به عنوان ِ اصلی! ولی شاید خوشآیند برای ِ خوانندهء جوان فارسی که فکرکند هنرپیشه و نویسندهء معروف ِ آمریکایی همان اصطلاحی را به کارمىبرد که او در خیابان و با دوستانَش...
چند اظهارنظر از خوانندههاى ِ متن ِفارسی . یکی متن ِ اصلی را خواسته که مترجم وعدهمىدهد به زودی قسمتی از آن رادر وبلاگمىگذارد. دیگری که خود خارج از ایران سرمىکند و با فضای حاضریفروشیها غربی آشنا به چندمورد ِ به نظرش 'جالب' اشارهمىکند. مثل ِ "امرتون؟" "نوشابه چی ميخواین؟ سیاه"(؟؟) و "دانهای بخار [روی ِ پنجره]". مترجم مىگوید "دانهای بخار" اشتباه چاپی بوده و تاکید مىکند که درستَش "دانههای بخار" است. [بخار ِ گاز شکل است نه مانند ِ بعضی جامدها دانهدانه! بخار روی پنجره یا لکه است یا نم ِ بخار و مانند آن]. سومی از 'بال ' گفتن ِ مترجم در متن گفته (به جای ِاستفاده از بال ِ سوخاری/سرخکرده').[بهعنوان ِ مثال این جمله را بخوانید "من خيره مي شوم به ظرف بال هام". گویی خود روایتکننده مرغاست و بالهاىَش در ظرف! (درستَش: "خیرهشدم به ظرف ِ بال ِ سرخشده"، البته به فرض ِ حفظ ِ معنی در ترجمهء اصلی)].
باقیَش با شما وقتی که مترجم طبق وعدهاش متن ِ زبان اصلی، که زیاد هم نیست، را روی وبگذاشت.
-------------------------------------
پ.ن. نگاهی به اینجا هم بکنید. نمونهای دیگر از ترجمهای که معنی ِ متن را صدوهشتاد درجه عوضکرده:)
پ.ن.۲. بحران ِ ترجمه در ایران (مجدالدین کیوانی/اطلاعات) ۱ و ۲
پ.ن.۳. آشفتگی و سردرگمی ِمخاطبان (جامجم)
پ.ن.۴. نقاشىهای بسیار زیبای ِ سهبعدی روی پیادهرو.